سفارش تبلیغ
صبا ویژن


 RSS  | Atom  | خانه | ارتباط با من | درباره من | پارسی بلاگ|مجموع بازدیدها: 46404 | بازدیدهای امروز: 47| بازدیدهای دیروز: 19
درباره خودم
لوگوی وبلاگ
پیوندهای روزانه
مطالب قبلی
لینک های دوستان
لوگوی دوستان



















اشتراک
 
موسیقی وبلاگ

یاهو


این مطلب نوشته عزیزی است که قلم رسایش برای من دل گرمی بیش از اندازهای  برای نوشتن ایجاد کرد ( انشاالله که مرا از تنها نوشتن در این فضا نجات دهد)  که منتی بر من نهاد و این نوشته را برایم ارسال نمود . حیف دیدم این وب لاگ از این همه احساس و عشق پاک خالی بماند .

‏ به امید انکه مرا و خوانندگان این صفحات را همچون قلب من که از حضور گرم و صمیمی اش سر شار است از نوشته های زیبایش سر شار و سر شاد نماید . ان شاءالله ...

 

می توانیم از هرموضوعی سیاست، مذهب، خانواده، عشق، اقتصاد، پژوهش، تفریح، دانشگاه،  ادبیات، هنر، اروپا، امریکا، دنیا ...در هر جایی دروبلاگ، در سایت، در اتوبوس، در دانشگاه، در صف نانوایی، در چت روم، در فیس بوک، در ارایشگاه  ...با هر کسی همکار، دوست، فامیل، راننده، همکلاسی، همسایه، غریبه،  آشنا......قضاوت کنیم، نظر دهیم، مقاله بنویسیم، سخنرانی کنیم، نقد کنیم، پیغام بگذاریم، رد کنیم و تصدیق کنیم

به شما که میرسیم سکوتی گنگ میرسد ، با هیچ کسی در هیچ جایی از شما نمی توان گفت ، حتی در ذهن خودمان هم سکوت برپاست نه اینکه خدای نکرده دشمن باشیم یا منکر، نه ..نمیدانیم.. لمس نکرده ایم... نشناخته ایم ...گیجیم ...

شما زنده ایید ....ناظرید... با ما در این کره خاکی نفس میکشید ...انگار ما مرده ایم .... از شما گفتن و نوشتن آسان نیست

از شما خجالت میکشیم شاید ... با امام حسین راحت می توانیم در ذهنمان حرف بزنیم اما با شما سخت، از امام حسین بیشتر می دانیم از شما کم ، سر سفره امام رضا نشسته ایم سر سفره شما نه

تلاشی هم نکرده ایم ، تلاشی هم نمیکنیم

هر کس به فرا خور حال خود سالهاست که در ذهنش پرسیده چرا نمی آیید ؟ بعضی یک بار در عمر بعضی روزی چند بار هر کس بسته به عمق دلتنگیش

شما نمی آیید ما هم نمی آییم فاصله مان دارد زیاد می شود آقا

شما مقدر نیست که بیایید ما هم انگار فلجیم، خودمان را سر گرم کرده ایم، به روی خودمان نمی آوریم، می ترسیم از روزی که به رویمان بیاورید، جمعه انگار به رویمان می آورند اما ما باز هم به روی خودمان نمی آوریم صبح های جمعه می خوابیم و عصر جمعه را هم می گذرانیم، ولی روزهای جمعه هر چقدر هم که خوش بگذرد قلبمان گرفته است ... شنبه خوب می شود قلبمان راضی هستیم به فراق ...همه چیز به حالت عادی در می آید می سپاریم به خدا ظهورتان را و دعای فرج نمی خوانیم چون شنبه ها و بقیه روزهای هفته سرمان شلوغ است و جمعه ها به روی خودمان نمی آوریم .

می دانم شما روزی هزار بار میپرسید چرا نمی آیند اینها به چه دلخوشند و به که دلبسته و شما خوب میدانید که نه دلخوشی ای داریم و نه دلبستگی ای ، سرافکنده ایم...دستمان را بگیر

فانوس نگاهم را            آویخته ام بردر               من منتظرم زیرا 

گفتند که می آیی




          (دوشنبه 88/6/23 :: ساعت 11:47 عصر)

آهای خدای خوب و مهر بون

منو که خوب میشناسی ، مشتری همیشگیت ، یادت میاد ، گذشته ها رو میگم ، همیشه ازت درد میخواستم ، امشب با این خط کودکانه برات می نویسم تنها بخاطر اینکه می خوام کودکانه باهات حرف بزنم ، دوست دارم تو همون خدای روزهای کودکیم باشی و من همون کودکی که به هیچ کس و هیچ چیز دل نمی بست جز تو ، ....

امشب نیامدم مثل اون روزها ازت چیز بخوام ، یادته ، یه روز دوچرخه میخواستم ، یه روز شلوار ، یه روز .....

نمی دونم ، هی که بزرگتر و بزرگتر شدم ازت همیشه خواستم و تو با کرامت بی انتهات دادی و من با رذالت بی منتها م گرفتم و نمک نشناسی کردم .

میدونم که دوست داری بندت باهات حرف بزنه و تنها درد و دل با تو ارومش کنه ، اما ، اما ، این رو نمی دونم ، واقعا نمی دونم و کاش تو ، تو خدای مهربون و خوب بهم یاد میدادی که چطور از تو خجالت نکشم و بیام مثل بچه های پر روئی که توی امتحان تجدید شدن و باز هم میان و جلو پدر و مادر و استاد شون انگار نه انگار که اونا این امتحان رو قبول نشدن با کمال وقاهت تمام زحمات اونا رو نادیده می گیرن .....

خدایا ، یادته چقدر با هم دوست بودیم ، یادته چقدر تو دلم برای تو جا بود ، یادته ، یادته ، یادته ...

خدایا ، دیگه یادم رفته اونقدر با هم رفیق بودیم که تنها تو می تونستی تحمل تمام اون چیزهائی که تحملش غیر ممکن بود رو برام ممکن کنی ، ای کجان اون روزا ، کجان ، کجان ، یکی منو به اون روزا ببره . هست کسی ؟؟؟؟؟؟؟

خدایا ، چرا از حرف زدن باهات خسته میشم ، چی شد اون حسین اون روزا ؟ ، کجاست؟ ، چی شد اون روزا ؟

امتحان دور شدن از تو ، بد امتحانیه ، بد ، بد ، بد ... تو رو به جان زهرا منو اینجوری امتحان نکن ، نکن ، نکن ....

امشب منم و تو و یه فضای ساکت و آروم ، که تنها تق تق صدای صفحه کلید این دستگاه این خلوت عاشقانه رو بهم میزنه ، اما ....

ولش کن ، خودت خوب می دونی که تو چه لجن زاری فرو رفتم ، خودت خوب می دونی که از اون دل ساده و بی ریا خبری نیست و میدونم هم میدونی این آدم این روحیات رو دوست نداره ، اما این رو نمی دونم که تو ، تو به این خوبی چرا نمی دی به من اینها رو ؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا ، ازت پول و ثروت و شهرت و مقام و.... که نمی خوام ، به ذات مقدس و وحدانیتت قسم که اگه حتی توی تمام سختیهای دنیا غرق باشم جرات این رو ندارم که از تو چیزی بخوام ، مگه من کیم ؟ مگه تو به این خوبی برا من بد میخوای ؟ وای بر من اگه اینجور فکر کنم ، وای بر من ، وای بر من .

اماخدایاتنها دعای منو بپذیر میخوام مثل همیشه که به من لطف و کرم و عنایت داشتی این بار هم داشته باشی ، میخوام دوباره طعم شیرین و عسلی بندگی رو بهم بچشونی ، من میخوام بنده ات باشم و بند بند وجودم در بند تو باشه ، همین رو بهم بده ، همین فقط همین ...........




          (دوشنبه 88/5/19 :: ساعت 1:7 صبح)

اینجا کهف الشهداست یه فضای کوچولو به عرض تقریبا یک متر ونیم و طول چهار متر ساعت 7.5 شبه و من یه گوشه این غار کز کردم و دارم به بچه هایی که جلوم خوابیدن و معلوم نیست اسمشون چیه فکر می کنم .

اه ، خدایا، الان اینجا منم و تو و 5 تا عزیزی که فقط تو می دونی اونا کین

خدایا، از اینها خجالت می کشم ، خجالت میکشم، خجالت میکشم ...

به سن و سال اونا نگاه میکنم 22، 23، 24، 25 و من ...

 اه ، توی این شهر صدای ترقه های مردم میاد ئو اینجا ....

نمی دونم چی بگم ، چی بگم چی بگم

دلم گرفته ا خدا دلم گرفته ...

اخدا دلم گرفته ، ار این شهر خشته ام اخدا خسته امتخشته ام خسته ام

ای خدا بحق اینها بحق اینها بحق اینها بحق اینها

شب جمعه هست و امروز هم گذشت و اقامون نیومد ، چی بگم چی بگم چی بکم

خدایا خدا یا الان منم و این بچه ها ، منم و این بچه ها و تاریکی شب و یه دل تنگ و چشمائی که داره قطره قطره به پای عشق تو شبنم میریزه .خدایا میخوام برات نار کنم ، میخوام نثل اون موقعائی که دیونه وابا هات حرف می زدم باز هم باها تحرف بزنم

می بینمی منو ، ممی بینی منو ، خدایا دلم کرفته دلم ... می خواد دلم کربلا می خواد ، چی بگم خدایا چقدر می خوای امتحانم کنی چقدر میخوای امتحانم کنی خدایا من نمی تونم الان مثل خیلی از ادمهای توی این شهر برم و گناه کنم ، ببرم و به دنیام برسم ، اما نرفتم اومدم اینجا کنار این بچه ها تو ی این سرما کر کردم و باتو حرف می زنم ، نمی خدای جواینم بدی ، نمی خوای جوایم بدی نیم خوای جوایبم بدبهی

خسته ام خدا خسته ام خسته از خود از رفتار م خدایا من می تونم گناه کنم اما می کنم بخاطر تو چون تو خواستی چون تو گفتی نکن چون تو خواستی

خدایا دلم برا سعید تنک شده خدا یا من سهیل رو میخوام خدایا من مادرم رو میخوام بابام رو میخوام خدیای پس کرمنتکجاست می دونم زیاده خودم ازت خواستم بهم درد بدی اما دیگ نمی تونم می ترسم تحمل درد رو دارم اما تحمل غاینکه از تو درو باشم رو ندارم اما تحمل اینکه فکر گناه تو سرم بیفته رو ندارم ، تحمل وسوسه شیتون رو ندارنم ندرم خدا ندارم ندارم ندارم

تو که خوب یادته ......

گفتم باهات درد و دل کنم ، اما نذاشتی و از پیش بچه ها انداختیم بیرون اشکال نداره تو خواست اشکال نداره تو خواستی ، تو خواستی

تو که بد نمی خوامی می خوای ؟

تو بد میخوای >؟ رای بنده ات بد می خوای نه نمیخوای

یادته سعید چی گفت یادته کفت میام و میبرمت

یادته یادته یا تو هم یادت رفته مثل اون یکه یادش رفت یادته اومد توی خوابم بهم گفت کفشات بپوش و بیا یادته گفتمش کفش ندارم یادته بهم گفت کفشای من بپوش ای خدا ای خدا خشته ام

به خودت قسم از این جدائی خسته ام باشه باشه هر چی تو بخوای دیگه مگه کسی شده بهتر از تو برام چیزی بخوادنه من هیچی نمی خوام هیچ هیچ هیچ فقط همین رو میخوام بعضی وقتها منو بشون کنارت منو بشون کنارت منو بشون کنارت پای درد و دلام گوش کن همین همین همین




          (چهارشنبه 88/5/7 :: ساعت 7:49 عصر)

سالها بود که ارزوی زیارتشون رو تو دلم داشتم ، توی ماشین نشسته بودم که یه اس ام اس توجهم رو به خود جلب کرد ، سید محسن بود ، فهمیدم که بایداتفاق مهمی افتاده باشه که اس ام اس داده ،‏انا لله و انا الیه راجعون .....

وای خدای من چی شده ،‏دلم بد جوری ریخت پائین ، اقای بهجت ...

حسن هم زخم دلم رو نمک میزنه و میگه خاک تو سرت کنن هزار بار گفتم بیا بریم زیارتش نیومدی دیدی از دست رفت ....

حالا من موندم و یه دل شکسته و یه ارزوی جاودانه توی دلم .

تنها چیزی که میتونه این دل رو تسکین بده نجوای اروم قطره های اشکه که با آقاشون اینجوری حرف میزنن ، شاید مسکن این دل ارزومند باشه :

مولای من ،

سلام ،‏ قربونتون برم ، سرتون سلامت ،.. سر خم می سلامت ، بشکست اگر صبوحی ....

 می دونم که سخت عزا دارید ، می دونم که دوباره یکی از اون 313 تا یارتون کم شد و باز هم شما باید انتظار ظهور رو بکشید .

وای که چقدر غریبید ، می دونم ‍ می دونم و سخت ازتون خجالت می کشم .

 

 




          (چهارشنبه 88/2/30 :: ساعت 5:52 عصر)

لحظات اخر ساله

داره تموم میشه ، مثل همه چیزا که یه روز تموم میشه ، عمر ، زندگی ، لذت و.......

نمی دونم امشب دلم سخت هوای نوشتن کرده ،‏توی یکی از یاداشتام دیدم باران عزیز گفته بود چرا نمی نویسی ، میخوام بگم نوشتن اکه از سر احساس نباشه ارزش خوندن نداره و من عاشق اینگونه نوشتن هستم .

امشب هم که نوشتم فقط بخاطر شماست دوست عزیز ، هر چند که دلم سخت هوای نوشتن کرده اما حس نوشتن ندارم . سال 87 تموم شد ، تو این سال چکار کردیم ،‏کجا بودیم ، کجا رسیدیم ،‏کجا میخوایم بریم تو این سال جدید وووو....

همه چیزمون تکراری شده ،‏وای بحالمون ،‏مگه نه اینکه میگن هر کی دوروزش مثل هم باشه ....

نمی دونم چند ساعت اما خیلی کم از این سال باقی مونده کاشکی می نشستیم و یه حساب و کتاب روی کارامون میکردیم .

حاسبوا قبل ان تحاسبو ا

امشب میخوام بگم آی خدای مهربون ، من که میدونم وضعم خوب نیست ، من که میدونم حال و روز خوبی ژیش تو ندارم ،‏من که می دونم پش تو اعتبارم رو ازدست دادم اما این رو هم می دونم که هیچکی بهتر از تو نیست ، می دونم که تو بهترینی ، بهترین .

پس بذار اینجوری خطابت کنم :

بهترین بهترین من ،‏ همیشه دلم رو به سمت خودت کشوندی ،‏همیشه هوامو داشتی ،‏همیشه برام خدای خوبی بودی ،‏منو از خجالت بنده بد بودن رها کن ،‏ منو از عذاب وجدان رها کن ،‏عذاب وجدانی که در مقابل این همه ناسپاسی از نعمتهای تو دارم .

ممنونت می شم اگه منو بنده کنی ،‏ بنده خودت ،‏ بنده خود خود خودت

 




          (پنج شنبه 87/12/29 :: ساعت 11:25 عصر)

<   <<   6   7   8   9      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ