سفارش تبلیغ
صبا ویژن


 RSS  | Atom  | خانه | ارتباط با من | درباره من | پارسی بلاگ|مجموع بازدیدها: 46415 | بازدیدهای امروز: 58| بازدیدهای دیروز: 19
درباره خودم
لوگوی وبلاگ
پیوندهای روزانه
مطالب قبلی
لینک های دوستان
لوگوی دوستان



















اشتراک
 
موسیقی وبلاگ

یاهو


شب محرم اسرار همه است ، شب یعنی خلوت و تنهائی و پوشاندن و چقدر خوبه که این شب ادم رو به تفکر وا داره ،‏ امشب دلم خیلی هوای نوشتن کرده اما نمی دونم از کی و چی بنویسم ،‏دنیای این روزهای ادمها خیلی متفاوته و زندگیها بسیار بالا و پایین داره ، چی بگم ، وقتی ادم خیلی دلش بخواد بنویسه و ندونه چی باید بنویسه اینجوری میشه ،

این روزها سرم خیلی شلوغه و حسابی اوضاعم قاراش میش شده ، دیروزا بود که استادم زنگ زد و از پایان نامه ام سئوال کرد ،‏تازه متوجه شدم که وای هیچ کار نکردم ، راستش رو بخواید روم نشد بهش بگم هیچ کار نکردم مجبور شدم خلاصه یه جورائی ....

امیدوارم منظورم رو گرفته باشید ولی خیلی دروغ نگفتم ،‏امشب تصمیم گرفتم دیگه شروع به نوشتن کنم . خلاصه نشستم پای یه خرمن کاغذ و مقاله و کتاب و جزوه و..... کتاب هیدرولیک پمپها اومد تو دستم که از اینترنت دانلود کرده بودم و خلاصه هی ورق زدم و تازه فهمیدم که ای داد بیداد چند صفحه اش رو پرینت نگرفتم و خلاصه بدبختانه فایلش رو هم نداشتم ، می خواستم فردا بدمش صحافی که با این نقص عضو یه کم مشکل میشه عزمم رو جزم کردم که هر طور شده دوباره پیداش کنم و دانلودش کنم خلاصه به هر مشقتی بود پیداش کردم و ان شاءاله فردا ناقصیهاش رو بدم پرینت گرفته بشه و صحافی بشه که یه کم دور و برم خلوت بشه .

خلاصه این بود از عملکرد امشب ما که می خواستیم پایان نامه بنویسیم ، حالا هم ساعت دوازده هست و جناب خواب ما رو کلافه کرده .

فکر کنم این متفاوت ترین مطلب این وب لاک باشه ، خنده داره که امشب خاطره نوشتم تا مطلب . در هر حال بیکاری و ندانم کاری بود ، که دوستان می بخشند از بابت اینکه با این خزعبلات وقتشون رو هدر دارم .

شرمنده .....

راستی یه چیزی یادم اومد که گفتنش خالی از لطف نیست ،‏ دیشب از شیراز بر می گشتم توی پرواز یک اقائی کنارم نشسته بود که ظاهرا معلول بود اما بسیار مهربان و خوش برخورد بود ، بنده خدا از شیراز خیلی خوشش اومده بود و می گفت متاسفانه نتونستم ارامگاه سعدی رو ببینم ، نا خود اگاه وقتی این جمله رو شنیدم به کلمه ارامگاه فکر کردم ،‏ برام خیلی جالب بود ، شما تا حالا به این کلمه فکر کردید ؟؟ قبر رو ارامگاه نام نهادن برای اینکه ادم کمال ارامش رو اونجا پیدا میکه ، پس چرا بعضی ها ار مرگ می ترسن ؟

یکی جوابم میده ؟

نکته بعدی چقدر کلمه اینجوری دور و بر ما زیاده که ما هر روز اداشون میکنیم و یک لحظه فکر کردن به اون میتونه برای ما کلی تحول ایجاد کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا رو شکر اینهمه حرف زدن یه نکته بدرد بخور هم داشت . مگه نه ؟

بدرود و یا حق ...




          (یکشنبه 88/7/5 :: ساعت 12:10 صبح)


لیست کل یادداشت های این وبلاگ